تبليغاتX
نازنین زهرا

نازنین زهرا

از دیروز صبح بی صبرانه در انتظار  شنبه غروب هستم .......

ساعتها و لحظه ها داره خیلی سنگین و سخت میگذره

خدایا دیشب تازه اولین شب بود!!

فکر نمیکردم تا این حد به تو دخترک زیبایم وابسته باشم به قول پدرت چه قدر فضای خونه بدون حضور تو سنگینه 

 و دلگیره.

دیشب نازنین زهرا هم زیاد حوصله نداشت و زود خوابید .

چند روز پیش که مدرسه جلسه بود تا در مورد اعتکاف درسی بچه ها صحبت بشه با چند تا از مادرا صحبت میکردم

 وگفتم که دوری از تو برام چه قدر سخته البته خیلیا مثل من بودند ولی یه نفر تو جمع برگشت گفت عیبی

نداره اینجوری عادت می کنید تا هر وقت شوهر کردند خیلی غصه نخورید .......وای که یهو چه قدر قلبم فشرده

شدواقعا این همه خون دل بخوری و گلتو به ثمر برسونی و بعد دو دستی تقدیم یه از راه رسیده کنی!!!

ولی چه میشه کرد تا بوده همین بوده فقط همیشه از خدا میخوام که خودش کسی رو قسمت تو کنه که

 عاشقانه دوستت داشته باشه و قدرتو بدونه.

 

پی نوشت: دختر بزرگم سال سوم راهنمایی درس میخونه و چون امتحان نهایی دارند قراره یه هفته در مدرسه باشند و دور از هیاهوی بیرون درس بخونند.

اعتراض نوشت: حالا انگار کنکور دارند ...

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:9 توسط نرگس|

مدتها بود که تصمیم داشتم موهای نازنین زهرا رو کوتاه کنم ولی یه جورایی دودل بودم چون دفعه قبل خانم اریشگری که موهای نازنین رو کوتاه کرد تمام سعی خودشو بکار برد تا بچه ام از ریخت و قیافه بیفته و اینقدر موهاشو کوتاه کرده بود که بیشتر شبیه پسرا شده بود... بعد کلی نصیحت کردن خودم که موهای بچه باید کوتاه بشه تا ریشه اش محکم بشه و هوا رو به گرم شدنه و بچه با این موهای فری که بهم پیچیده میشه و شونه کردن و بستنش مکافاته اذیت میشه و....   خلاصه کلی کلنجار رفتن با دلم تصمیم نهایی گرفته شد و دیروز زنگ زدم سرزمین رویا و برای امروز وقت گرفتم.

امروز صبح دخترک رو از خواب بیدار کردیم و راهی شدیم توی راه همسرم یه نگاهی به نازنین کرد و گفت آخه موهای بچه ام به این قشنگی شده دلت میاد کوتاهش کنی ...ای خداااا من بیچاره که دو دل... از شانس بد موهای نازنین هم یه جلوه خاصی پیدا کرده بود که نگووووووووووووو

منتظر بودم همسرم به حرفاش ادامه بده تا منم محکم و قاطع بگم برگرد خونه که بلافاصله گفت ولی نه همون بهتر که موهاشو کوتاه کنی تا رشدش بهتر بشه و اصلا این کار لازمه......

وارد سالن ارایشگاه که شدیم با اون همه دم و دستگاه و اسباب بازی و آهنگ شادی که در حال پخش بود و خاله های مهربونی که فوری دورو بر بچه رو گرفتند و شروع کردند به ناز و نوازش و خوش و آمد گویی تا بچه احساس خوبی داشته باشه ولی دخترک باهوش من  فهمید قضیه چیه و نق زدن رو شروع کرد وهر چی تو ماشین و هواپیما و اسب نشوندیمش فایده نداشت فقط گاهی بین گریه و بهانه گیری یه لبخند هم میزد.

 خاله رویا گفت هیچ عجله ای نیست بذار هر وقت آروم شد شروع میکنیم ولی من که میدونستم اول وآخرش نازنین گریه میکنه ازشون خواستم شروع کنند و خاله رویا کارشو شروع کرد انصافا خیلی تو کارش مهارت داشت با گریه هایی که نازنین میکرد و سرشو تکون میداد خیلی با حوصله ولی سریع موهاشو به بهترین نحو کوتاه کرد برام خیلی جالب بود نازنین زهرا همونجور که گریه میکرد از توی سبد اسباب بازی بر میداشت و در حالیکه اشک تمام صورتشو خیس کرده بود دستشو تو لیوان آب میبرد و بازی میکرد البته کاملا مشخص بود که  اصلا نترسیده و بیشتر داره خودشو لوس میکنه بچمممممم.

خلاصه اینکه به نظر خودم و اونایی که تا حالا دیدنش خیلی ناز شده... و باباش که با دیدنش گل از گلش شکفت و تشکر ویژه ای از من کرد که آریشگاه خوبی برای دخترش پیدا کردم منم مصمم شدم که هر دو ماه یه بار حتما موهاشو کوتاه کنم.

تو ادامه مطلب عکسهای قبل و بعد کوتاهی موی نازنین زهرا رو گذاشتم با همون رمز قبلی.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 15:54 توسط نرگس|

دختر زیبای من ۲۲ فروردین دو ساله شد ولی به خاطر خراب بودن کامپیوتر موفق نشدم اینجا پست بذارم

 

 نازنینم دوسال است که لحظه لحظه هایمان پر شده از وجود تو از شمیم نفس های تو از خنده ها

و گریه های گاه وبیگاه تو ....

نازنینم چه قدر گوشه دلم جای تو خالی بود

راستی چه قدر خانه ما تورا کم داشت!!

دخترکم ما بدون تو چطور زندگی میکردیم!!

اصلا چطور روزمان شب میشد !!

 بدون برق چشمان زیبا و کنجکاوت چه میکردیم

نازنین زهرای من دخترک دو ساله ی من عاشقانه دوستت دارم

عزیزم تولدت مبارک

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 13:6 توسط نرگس|

هر سال نزدیک عید که میشد یه حال و هوای خاصی داشتم به طور کلی همیشه چند روز مونده به سال تحویل برام شیرینتر تا بعد سال تحویل و عید

مدام دوست داشتم برم بیرون و خرید کنم مخصوصا که تا نصفه های شب شهر پر از شلوغی و رفت و آمد میشه و یه حال و هوای دیگه ای تو خیابوناست

امسال اما فعلا که خیلی شور و هیجان ندارم اولش خودم نمیدونستم چرا ولی کم کم که به دلم رجوع کردم دیدم بلههههههههههههههه همه این دلتنگی علتش فقط سفر درسی پسرمه که ایام عید امسال پیش ما نیست ...........البته اجباری در کار نیست ولی خوب مشاورشون گفته بیشتر کسانی که تو عید درس میخونند توکنکور موفقند آخه یکی نیست بگه بابا نمیشه این برنامه میموند برای اون ور عید.......خلاصه اینکه همسرگرامی هم نظرشون بر این بود که بره بهتره و اینجا نمیتونه درس بخونه خودشم صریح اعلام کردکه اینجا نمیتونم اونطور که باید درس بخونم و این شد که منم تسلیم شدممممممممممممم

حالا این دل بیچاره همش گرفته ومنتظره که با کوچکترین تلنگری بشکنه و.............

یه  عفت خانومی داریم ما گاهی میاد و تو کارا به من کمک میکنه امروز که اومد دیدم پسر ش همراهشه بماند که همین موضوع هم کلی کسلم کرد و اوضاع روحیمو بهم ریخت..... پسرک شش هفت ساله ای بود که اسمش نیما بود و به محض ورودش یه دنیا غم و غصه اومد تو دلم ای خدااااااااااااااااا

عفت خانم مشغول شد و هر از گاهی یه تشری به نیما میزد که اذیت نکن بشین نرو بیا ساکت البته به جای کلمه ساکت از یه عبارت دیگه استفاده میکرد که بعدا در گوشتون میگم تا اینکه یهو پای نیما گیر کرد به صندلی و خودش همراه با صندلی افتاد عفت خانم شروع کرد به بد وبیراه گفتن و به طرف پسرک رفت فوری گفتم چیزی نشد بابا عیبی نداره ولش کن که تازه عفت خانم قصه ما با شنیدن این حرف جو گیر شد و دستشو بلند کرد و کشیده محکمی درست وسط صورت نیما زد حالم دگرگون شد نازنین زهرا هم متحیر این مادر وپسرو نگاه میکرد نیما به گوشه مبل پناه برد و شروع کرد به مالیدن صورتش که جای انگشت روش مونده بود عفت خانم بعدش شروع کرد به حرف زدن و شوخی و کم کم آماده رفتن شد ولی من دیگه تو حال خودم نبودم نازنین زهرا رو بغل کردم و خوابوندم و به محض اینکه از در رفتند بیرون همون بغضی که گفتم منتظر تلنگر بود شکست و شروع کردم آروم گریه کردن.

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 20:54 توسط نرگس|

دخترکم این روزا که باباش مسافرته حسابی وابستگی و بابایی بودنشو نشون داد راستش چون اون دوتا ( خواهر و برادرش) اصلا این مدلی نبودن یه کم اوضاع برام سخت شده هر روزکه تماسی بر قرار میشد حتما گوشی رو دست نازنین زهرا میدادیم تا صدای باباشو بشنوه از اونطرفم باباش که خیلی خیلی داره برای این ته تغاری دلتنگی میکنه  یه کم دلش باز بشه ولی از دو روز پیش تصمیم گرفتم دیگه گوشی رو دست نازنین زهرا ندم راستش بعد از قطع تلفن حسابی حال دخترکم بهم میریخت و بی تابی میکرد و بهونه میگرفت فعلا این روزا حسابی مشغول سرگرم کردن نازنین هستم تا زیاد غصه نخوره.

 

 یه سری عکس  جدید از نازنین زهرا در ادامه مطلب  گذاشتم

  از همون رمز قبلی استفاده کنید یادتون نبود بگید.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 19:4 توسط نرگس|

 

نازنینم درست از دیروز یعنی هفتم مهر ماه پیشرفت قابل توجهی در ادا کردن کلمات و حرف زدن

پیدا کرده .واقعا جالبه که اینقدر  برای درست تلفظ کردن کلمات تمرین میکنه  و دقت داره.

چند روز بود که جیغای بدی می کشید حالا میفهمم که طفلکی میخواسته حرف بزنه و حرص میخورده.

از دیروز اینقدر با مزه کلمات رو ردیف میکنه که گاهی فکر میکنم داره جمله میگه

ما هم چهارتایی ذوق زده میشیم  و  بالا پایین میپریم و قربون صدقه میریم که

بچه ام متحیر و مات زده  ساکت میشه و با خنده مارو نگاه میکنه.

 

نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 22:7 توسط نرگس|

 

 

شما جای من بودید بازم دلتون میخواست بشینید پای کامپیوتر!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 1:9 توسط نرگس|

بعد سه ماه امشب خونه غرق سکوت و آرامشه بچه ها به موقع خوابیدند و در نتیجه نازنین زهرا

هم خوابید امیدوارم بتونم از امشب خوابشو تنظیم کنم .

شروع مدرسه ها باعث یه نظم خاصی تو خونه میشه و یه آرامش شیرین و ملیحی به همراه داره

هر چند که از بیدار کردن بچه ها صبح زود زیاد خوشم نمیاد و دلم براشون میسوزه .

دخترم از همین امشب بی صبرانه منتظر تابستونهههههههههههه !!!

نمیدونم از فردا نازنین زهرا با تنهایی و نبودن بچه ها چه جوری کنار میاد و تا چه حد میخواد

بهونه بگیره.

همین چند تا خط رو که تایپ کردم شش بار با صدای نازنین دویدم سمت اتاق خواب و الان

هم خانوم خیلی شاد و سرحال تو بغل منه و قصد خوابیدن هم نداره .

مثلا دلمونو خوش کرده بودیم که یه شب زود خوابیده امشب که شکست خوردیم تا فردا شب.

 

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 1:32 توسط نرگس|

یادمه از بچگی رو حرفی که میخواستم بزنم فکر میکردم مبادا دلی شکسته بشه  نکنه چشمی

تر بشه نکنه کسی تو کنج تنهایی غم بیاد سراغش .

ولی نمیدونم چرا بعضیا اینقدر راحت راجع به هر موضوعی اظهار نظر میکنند و یا با سوالی بیجا

تموم حال و روزگار آدمو بهم میریزن.

این روزا 

خیلی دلم گرفته

خیلی کسلم

خیلی خسته شدم 

خیلی خیلی خیلی

ازآدمایی که هر جا و هر وقت هر چی دلشون بخواد میگن .

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 17:41 توسط نرگس|

نازنینم ۱۷ ماهگیت مبارک

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 22:27 توسط نرگس

ساعت خوابش گذشته ولی بازم به شدت برای نخوابیدن مقاومت میکنه

چشماشو به زور باز نگه میداره

 ولی همینکه بغلش میکنم برم سمت اتاق خواب جیغ و  فریادش همه ی خونه رو پر میکنهشکلکـــ های آینـــ ـ ـاز

خلاصه بعد کلی سر وکله زدن خانوم راضی میشه که بره سر جاش ولی این اول ماجراست

هر کار میکنم که دراز بکشه سریع بلند میشه میشینه و ساکت دوروبرشو نگاه میکنه 

 بعد سرشو اینقدر خم میکنه تا بذاره روی پاهاش که دراز کرده یه دو سه دقیقه ای اینجوری میگذره

خسته که میشه دوباره میشینه ودر همون حال نشسته چرت میزنه

منم هی سعی میکنم بخوابونمش سر جاش ولی با دلخوری بلند میشه

 و دوباره نشسته چرت میزنه نمیدونم خودش سختش نیست!!!

امروز داشتم فکر میکردم روزای آخر بارداری من همش نشسته میخوابیدم

فکر کنم این از عوارض همون روزای آخر باشه

 

 

 

نصیحت نوشت:

مامانایی که کوچولو تو راه دارین ماه آخر هر چه قدر هم سخته ولی حتما موقع خواب دراز بکشید

تا این روزارو نداشته باشید

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 15:1 توسط نرگس|

عکس های جدید نازنین زهرا

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 22:59 توسط نرگس|


آخرين مطالب
»
» نازنین زهرا در سرزمین رویا
» نازنین زهرای دو ساله ی من
» عید امسال
»
» پیشرفت دخترم
» مزاحم کوچولوی دوست داشتنی
» شروع مدرسه ها
»
»

Design By : Pichak